این روزها...
سلام به همه خاله جونها وهمه دوست جونها مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن دخمل گلم
واز این روزها بگم که مبینا جونم خیلی ناز شده وحسابی شیرین شده ودل باباش رو میبره واز کارهاش هرچی بگم کمه .
اولا بگم که اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میبینه گریه میکنه تا دوربین رو از ما بگیره واینگون هاست که مبینا خانم کم عکس شده وحالا...
این روزها مبینا گوشش درد میکنه وامشب دکترش گفت فشار گوشش زیاد شده واحتمال عفونت داره وبراش سفیکسیم نوشت وگفت تا ١٠ روز حتما مرتب بخوره واین که این روزها مبینا ناناز من داره تند تند دندون درمیاره ولثه هاش متورم ودردناکه ودیگه این که مبینای من فردا داره میره تهران وباباییش رو یک هفته نمیبینه ولی خوب دوباره یک هفته دیگه برمیگرده وباز خودش رو برای باباش لوس میکنه آخ نمیدونید چه قدر لوسسسسسسسسسسسسس بابایی شده میره بغل باباش میشینه وبوسش میکنه وتازه وقتی احساس میکنه باباش ناراحته میره سر باباییش رو ناز میکنه ومیگه تیس تیس بچه ام فرهنگ لغاتش خیلی عجیب شده نمیدونم تاثیر چیه مثلا به ناز میگه (تیس) وبه باز کردن میگه (گوک) به تاب میگه(آب) ههه الهی مامان قربون اون شکم قلمبت بره که عشق شکلات شدی الهی مامان فدات بشه که قوه درک واحساست کاملا قوی شده وهمه چیز رو میفهمی وخیلی هم با احساسی .مثلا وقتی اذیتم میکنه من الکی گریه میکنم واون بعد از چند لحظه میاد پیشم و خودش رو میچسبونه به من ومنظورش اینه که گریه نکن واااااای خدای من احساس خوب مادری رو به همه زنها بچشان که زیباترین احساس دنیا مادر بودن است
خدا جون مبینای من وهمه کوچولوها رو به تو میسپارم تا هفته بعد خدا نگهدار


این روزها...
